♥ مسیـ ــ ــ ـر ِ جاودانه ی عشـــــق ♥
" تــــــــــــــو را ... تا عمر دارم ... دوســـــــــــــت دارم " 
قالب وبلاگ
پر از استرسم ... تا ساعت 7 سركارم ...تا برسم خونه ساعت شده 9 ...فردام باز سركارم :((

هيچ كاري براي جمعه نكردم .... بله برون از جمع بزرگتراي فاميل( مامان بزرگا و بابا بزرگا ) تقريبا به كل عمه ها و دايي و خاله و عمو رسيد :( و نزديكاي 25 نفر خواهيم بود !!! با اون همه بچه ي زير 7 سال .... واي خدا :((

هر كسي يه چيزي ميگه ...دلخورم ...عصبيم ... و از همه مهمتر دلتنگم ....

دلم ميخواد خودم با احسان براي چند روز بريم يه جاي دور ...فقط كنار هم نفس بكشيم و درو شيم از اينهمه حرف ... رسم و رسوم ...گله و شكايت .... هر چند كه يه گوشم در و يه گوشم دروازست براي حرفا ...ولي به هر حال عصبي ميشم ...

دلم بغلتو ميخواد .... دو هفته است نديدمت ... فدات بشم كه انقدرم مريض شدي :(( الهي تا جمعه خوب شي

براي جمعه ... انرژي مثبتاتونو بفرستين سمتم ... كه همه چي خوب پيش بره ...

ببخشيد خيلي غر زدم :(((

[ چهارشنبه 9 مهر1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
اين روزهاي ما درگير حس هاي خوش و نا خوش ِ .... روزايي كه با تمامي اين سالها عجيب فرق دارند و هنوز شايد به نوعي باهاش غريبه ايم ...

دو روز اول مهر رو فقط به تلفن اقوام جواب دادم از همه ي عمه ها گرفته تا خالي و دايي و عمو و ديگر بستگان : دي چقدر همه شوكه بودن از اين خبر ....

همه ميگفتن چه بي خبر ....چرا تو اين سه سال به ما چيزي نگفتين و كلي حرف ديگه ...

بماند كه بعضي از حرفا همين اولين بسم ا... بدجور دلمو شكوند ....و من فقط سكوت كردم ...چون پدر و مادري دارم كه مث كوه پشتمن و عشقي كه خيلي زود خودشو بهمه ثابت خواهد كرد ....

اين روزا از اينكه خانومم ، همسرم خطاب ميشم يه حس خوبي بهم دست ميده ... انگار تمام دنيا ميشه براي من

امروز رفتي كت و شلوار خريدي ...وقتي عكستو برام فرستادي اشك شوق از چشمام جاري شد ... چقدر بهت مي اومد ...چقدر دلمون اين روزا رو ميخواست ...

احتمالا جمعه بياين خونمون ...كه همه مادر بزرگا و پدر بزرگا هم باشن و همينطور بزرگاي فاميل و جلو اونا نشون رو دستم كنين ...

تمام اين هفته رو سركارم ...خيلي خسته م ... بخاطر دانشگاه مجبورم اينطوري فشرده بيام سركار ....

دلم برات تنگه ... به اندازه ي تمام ثانيه هايي كه نمي شناختمت ....بيش از پيش عاشقتمممم ...

كل حرف نگفته دارم ولي فرصت نيست ..ممنونم از تبريكاتون ...از دوستايي كه تو وبشون تبريك گفتم ..مرسي كه انقدر خوبين ...دوستتون دارم ...

 

[ یکشنبه 6 مهر1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
و احساني كه عشقشو دوباره ثابت كردددددددددد ....

خانواده احسان اينا زنگ زدن و با 114 تا موافقت كردن و گفتن فيش حج هم داريم .....

من از همه ي دوستان عذر ميخوام ....

امروز بدترين روز زندگيم بودددددددد .... ولي پايان خوشي داشت ....

الهي خدااااا هيچ عاشقي رو اينطوري امتحان نكنه ...

[ سه شنبه 1 مهر1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
انقدر خسته م ک خدا می دونه ولی کامنتاتونو ک خوندم دلم نیومد ننویسم ....

لباس سبز توپ توپی مو پوشیدم .... ک استیناش و جلوش حریر بود ... با روسری ساتن سبز .... و دامن سانتن مشکی کوتاه با ساپورت .....

ساعت 6 و نیم رسیدین .... بابا زودتر دیدتونو اومد گفت اومدن : دی

همگی اومدیم دم در ... یه سبد گل دست شما بود و شیرینی ناپلونی دست مامان ....این گل :)

اولش جو تو سکوت رفته بود اساسی .... از استرس داشتم می مردم .... شربت اوردم و حرفا شروع شد ...

بابای شما خیلی خوب حرف زدن مثل همیشه ..... وقتی به بابای من گفتن نظر شما چیه بابا کفت من دیگه سوالی ندارم و همه چی دست خودشون ....

میخوان عقد کنن ..عروسی بگیریم .. نامزدی و نشون ...دیگه خودشون میدونن به به همه جوابام رسیدم و دلیلی برای تحقیقم حتی نمی بینم ....

این لحظه بود ک همه چی سپرده شد دست من ....منم گفت چون یکسال از درس احسان مونده ترجیح میدم فقط نامزدی کنیم نه عقد ... چون وقتی همه چی رسمی بشه دیگه باید مدام به فامیل جواب پس بدیم که همسرت کی میاد و این حرفا

بزرگترام قبول کردن ... مامان شما اجازه گرفت که انگشتر نشونو دستم کنن ....ایناهاش ...بعد گفتن عروس خوشگلم خوش اومدی به جمع ما ....اینم انگشتر تو دستم ....

بعد قرار شد برای مهریه ما زنگ بزنیم و جواب بدیم و به بزرگای فامیل بگیم بیان برای نامزدی که همه چی محرمانه م نباشه خیلی ....

قسمت سخت ماجرا اینجاست ... مهریه .... بابا به من گفت 14 تا کمه .... من خودم اخه نذر کردم ... خانواده احسانم بیشتر قبول نمی کننن از طررفیم مین جهیزیه نمیخوایم ...:((( و این قسمت بد امشب بود .... نمیدونم بابا رو چطور راضی کنم :((

قرار شده من ب احسان بزنگم دو روز دیگه و بگم چقدر مهریه میخوایم :((

دیگه صبحتای خوب زیاد شد ... اینکه بریم شاهرود و یه مهمونی گرفته بشه تا من به اقوام معرفی بشم ....

بابا برای همه چی میگفت من مانعی نمی بیننم ...حتی برای کار و سربازی شما ..خیلی شاد بودم که بابا منطقی انقدر رفتار کرد ....

منم ک ماشالاه بابا حرف میزد گریه م گرفت .... یه بارشم اشکم اومد ....

شامم خیلی عالی شده بود زرشک پلو با مرغ ... قورمه سبزی... سالاد ماکارونی ...ژله سالاد کاهو ....من و احسانی رو به روی هم نشستیم .... بابام برای احسانی دوباره برنج کشید و گفت قورمه سبزیش عالیه بخور اقا احسان :))

سفره رو ک جمع کردیم سریع چای اوردم بابای احسان گفت معلومه مث ما چای زیاد دوست داریاااا ...بعدشم اجیل ....و صحبتا دیگه خودمونی تر شد ....

دیگه ساعت ده و نیم بود میخواستین برین ... بابا گفت می رسونموتون شما به زور قبول کردین ....  شیما هم باهاتون رفت تو راه تنها نباشین : دی

خیلی بد نوشتم می دونم ....کاملش می کنم ....

عكسمو گذاشتم تو ادامه مطلب راحتر باشين ...از جايي ديگه اپلود كردم اميدوارم باز بشه ...

با رمز اولی که برای عکس تولدم دادم بیاین ....نميرسم رمز بدم ... رمز اول سال قبله بعد امسال !!

+ مرررررسی که دوباره بودین ...دل گرمم کردین :*


ادامه مطلب
[ شنبه 29 شهریور1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ


خاطرات آنگاه مي ميرند
كه قلم نقش احساسات را ننگارد
و قلبي به ياد گذشته نتپد .
پس مي نويسم
شايد باقي بماند ...

***************

دنبال بهانه ای بودم که برایت بنویسم
از همه احساسی را که به تو دارم
بهانه ای جز دوست داشتنت نیافتم
اين احساس من است
از روزهاي شيرين با تو بودن
احساسيت جاودانه براي يك عمر ديوانه ي تو ماندن
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
در چشمانت خیره شوم ...
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم
سر روي شانه هایت بگذارم....
از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم
مي دانم خدا تو را به من داد
براي هميشه ماندن....
هميشه نفس كشيدن ....
و با عشق تو مردن....
دوســـــــــــــتـت دارم اي عشق جاودانه ام .
برچسب‌ها وب
دعا (6)
سفر (1)