♥ مسیـ ــ ــ ـر ِ جاودانه ی عشـــــق ♥
" مــــــن و تــــــــــو شديم ... مــــــــــــا " 
قالب وبلاگ
اول آبان كه راهي ديار عشق شديم ...حس و حال عجيبي داشتم ... اين سفر برايم از تمامي سفرهاي عمرم شيرين تر بود ...

در راه لحظه ايي چشم بر هم نگذاشتم ...تا با تمام وجود شيريني اين لحظات را حس كنم ... ساعت 7 رسيديم ..سر راه يك سبد گل با كارت تسليت خريديم و راهي خانه شديم ....

عزيزدل به استقبال امد و پيشانيم را بوسيد و خوشامد گفت ..همين طور بقيه اعضاي خانواده ...كمي كه نشستيم دل  تو دلمان نبود براي پر كشيدن به سمت همديگر ...سريع به خانواده ها گفتيم ما ميرويم بيرون تا گشتي در شهر بزنيم :)

چقدر حس خوبي بود ...ديدن رانندگيت براي اولين بار ....دستهايم را محكم گرفته بودي و تمام خيابان هاي شهرت را نشانم ميدادي ... و من همچون كودكي ذوق مي كردم براي دست فرمانت : دي

يه جاي باصفا نگه داشتي برايم بلال خريدي ... خوشمزه ترين بلال عمرم را ... سردم بود و محكم در آغوش مرا گرفتي تا سرما نخورم ... در ژست هاي مختلف عكسم را انداختي ... كافه ايي كه آنجا بود آهنگ متشكرم مازيار فلاحي را پلي كرد... شروع كرد به همراهش خواندن :

ازت متشکرم دیوونه ی من
از این که چشم به این دنیا گشودی
از این که پا تو زندگیم گذاشتی
از این که پا به پام همیشه موندی

 

 

و اين شما بودي كه مدام قربان صدقه م ميرفتي كه همه ي ترانه ها را حفظم ....

شب كه به خانه برگشتيم شما براي تولد مامانم كادو گرفته بودي و مامان حسابي سورپرايز شد ...

لحظات خوشي را شب در جمع خانوادگي گذرانديم ... و پذيرايي شما عالي بود ....

ظرفهاي شام را باهم شستيم ... تا كسي حواسش نبود يواشكي بوسم ميكردي و با خنده ي من اطرافيان متوجه ميشدن :)

شب كه همه خوابيدن ... باهم رفتيم آشپزخانه ...موز ..ژله ... دوغ و نوشابه گذاشتي روي ميز ... كه باهم بخوريم ... :))

خوشترين لحظات عمرمان آن شب در اشپزخانه سپري شد ... اخ كه چقدر خنديديم ... چه عاشقانه هايي ساختيم ... و هراس داشتيم كه كسي صداي حرفهايمان و خنده هايمان را نشود ...

صبح زودم باز باهم رفتيم بيرون شهر ...چرخي زديم ...عكسهاي سلفي انداختيم كه فوق العاده شدن ....

بعد از ناهار بايد برميگشتيم ..بازهم لحظه ي سخت خداحافظي ... بابا انقدر ميوه براي تو راه گذاشته بودن ..همينطور مامان غذا براي شاممان ..شرمنده شديم از اينهمه محبت ...

جلوي همه ... با بغض همديگر رو بوسيديم و خداحافظي كرديم ... دستهايم را فشردي و گفتي دلت خيلي تنگ مي شود ...

+ دلم ميخواست با جزييات بيشتري مي نوشتم خيلي از حرفهايم ماند ... اما تمركز ندارم ... و هيمنطور حال ِ خوش ....

++ هنوزم تقاضا دارم دعايمان كنين كه سخت محتاجيم ... بيشتر از هر وقت ديگري....

+++ نميدانم شايد ديگر ننويسم تا زماني كه حالمان خوب شود و رو به راه شويم ... ميخواهم سكوت كنم

مرد خوبم ... شرايطي كه الان پيش اومده سختر از تمامي اين 4 سال و خرده ايست ..اما من و تو ميتوانيم درستش كنيم .... با ياري خداي مهربان ...شك ندارم به مهربانيش ....خدايي كه خواست تا براي هم شويم ..خدايي كه به نداي دلمان گوش كرد ... پس حتما گره از كارمان مي گشايد ...

[ چهارشنبه 7 آبان1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
کاش میشد فهمید حکمت کارهای خدا را ....

گره ایی بزرگ افتاده در کارمان ... گره ایی که هیچ چیز آن دست خودمان نیست ....

بعد از آنهمه خوشی ... این دو سه روز از دل و دماغمان درآمد ....

نمیدانم قرارست سرنوشت ما را به کجا بکشاند ....

عزیزتر از جانم ... حالش از من بدتر است و باید تمام تلاشش را کند تا بهترین تصمیم را بگیرد ...

خدایا ...کارمان را سپرده ایم فقط به خودت که میدانم صلاحمان را میخواهی ....

دل سپرده م به ختم قران و این شبهای محرم ... تا شاید فرجی شود ...

خواهشا برایمان دعا کنین ... دعا کنین این گره به خوبی باز شود ...

+ ميداني تلخ ترين قسمت ماجرا كجاست ؟؟ اينكه بايدمدام جواب پس بدهيم به بقيه ..و از ان بدتر اينكه

رابطه مان خدشه دار شده .... چون اعصابي برايمان نمانده و گوشيمان را آاااف مي كنيم بجاي

كه در اين موقعيت حساس كنار هم باشيم  .......دلگيرم از خودم ...از تو ...


برچسب‌ها: دعا
[ دوشنبه 5 آبان1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
راهي ديار عشقميم ....

ديشب تا ساعت 8 و نيم سركار بودم و صبحم از 9 صبح اومدم سركار ..چشمام از خستگي باز نميشه اما شوق ديدنت حالمو عجيب خوب ميكنه ...و خستگي از سرم مي پره ...

هنوز سركارم ولي تا نيم ساعت ديگه راه ميفتيم ....

داريم براي تسليت ميام خونتون ..اولين باره شما رو تو خونتون ..تو شهرتون مي بينم ... ذوق دارم فراواااان ....

 

[ پنجشنبه 1 آبان1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
شنبه 26 مهر :

شما اول صبح كه رسيدي رفتي دنبال كارات انقلاب ... منم ساعت 9 از خونه در اومدم كه برم دانشگاه ...تو مترو همو ديديم ... چقدر دلم برات تنگ شده بود ... با ته ريش قيافت كلا تغيير كرده بود ....رفتم سركلاس ...

ساعت 12 دوباره پر كشيدم به سمتت... برام راني خريده بودي ... رفتيم تو پارك يكم نشستيم و بعدش رفتيم ناهار ... من دعوتت كردم به صرف ته چين :) خيلي خوب بود ... خصوصا كه يكي از گارسوناي رستوران برامون اسپند دود كرد...

بعدش دوباره رفتم دانشگاه ... شما رفتي براي بابام پيرهن كادو خريدي ... دل تو دلم نبود ..ديدم اصلا نمي تونم سركلاس بشينم ... اينجوري شد كه دو تا كلاس و پيچوندم و باهم رفتيم به سمت خونه :) .. سرراه براي مامان گل گرفتي ... رزاي صورتي با مريم ...

عيدي مامانمو بهش دادي ... بعدشم عيدي منو .... با سوغتياي شهرتون كه مثل هميشه خيلي خوشمزه بودن ...شب كه بابا اومد پيرهن بابام دادي...چقدر خوبه كه انقدر سليقه ت خوبه ....

شب كمكم ظرفاي شام رو شستي خيلي حس خوبي بود كه تا مامان حواسش نبود بوسم ميكردي :)

مامان عيدي شما رو هم داد ...خداروشكر تي شرتت اندازه ت بود ...

يكشنبه 27 مهر :

ساعت 9 و نيم اومدم بالا سرت خواب بودي ...كنار تختت نشستم ... يهو بيدار شدي .. من ِ خوابالو رو كشيدي تو بغلت ... كلي قربون صدقه ي قيافه ي خوابالوم رفتي و موهاي فرفري پريشونم ....

تند تند كارامو كردم ..موهامو اتو كشيدم ... لباسامونو اتو كردم ... اومدم لنز بزارم بجاي عينك ... كه لنزم پاره شد :( تازه م خريده بودمش :( كلي گريه كردم و ما هركاري كردي اروم نشدم ...كودك درونم گاهي خيلي بد ميشه :( گفتي برات تا عصر ميخرم ... زنگ بزنه به فروشنده ش بگو ...كلي شاد شدم ....و البته از دل شماهم دراوردم ....

ناهار كه خورديم منو رسوندي سركار ...تو راه از دستت دلخور شدم ... و بازم بچه بازي كرديم و باهات قهر كردم و سريع پياده شدم و شما دوباره رفتي انقلاب .... دلم داشته زير و رو ميشد كه چرا اون رفتارو كردم :( كه يه ربع بعد برگشتي پيشم ... زدم زير گريه .... طاقت ناراحتي تو ندارم ...

ساعت 4 بود زنگ زدي گفتي شيوا بيا دم در ببينمت ... من گفتم مگه اومدي گفتي اره بيا ببينمت بعدش ميرم تجريش .... اومدم سريع پايين ... ديدم يه نايلون دستته ... برام عروسك " فاميــــل دور "خريده بودي انقدر جيغ جيغ كردم از خوشحالي .... كه ديگه يادم رفت حالتو بپرسم : دي بهترين سورپرايز بود ....من عاشق فاميل دورم

سر راهت لنزم برام گرفته بودي ... ساعت 7 و نيم سريع خودمو رسوندم خونه ... شام خورديم بابا تا نمايشگاه بين المللي رسوندمون ....

هر چي از كنسرت و حال و هواش بگم كم گفتم ....جزو بهترين شبهاي عمرمون شد .... بي نظير بود محمد عليزاده با اون صداي مخملي و انر‍ژي فوق العاده ش ...

وقتي اهنگ احساس فوق العاده رو خوند .. منم شروع كردم همراهش به خوندم ... ازم فيلم گرفتي خيلي قشنگ و خاطره انگيز شده ...

" احساسي كه به تو دارم يه حس ِ فوق العادست ....

من عاشق كسي شدم كه خيلي صاف و سادست ...

اين اولين باره دلم داره ميگه آره دوستت داره ... "

ساعت نزديكاي يك شد كه برگشتيم خونه ... با كلي عكس و فيلم برگشتيم ...:) خيلي خوش گذشت ...

نشد اونجا خوراكيامونو بخوريم نشستيم حسابي تنقلات خورديم تا دو و نيم نصفه شب ...

 

دوشنبه 28 مهر :

صبح خيلي سرحال نبودم علائم سرماخوردگي داشتم ... از بي حوصلگي من تو عزيزمم بي حوصله شدي ... گفتم  بريم بيرون گفتي يكم بخوابم ...و اين حرف شد دليل اشك ريختن دوباره من ...كلي نازمو كشيدي و گفتي بريم من ك چيزي نگفتم ....

نشستم لبه ي تخت و شما پايين ... سرتو محكم روي سينه م گذاشتم و هاي هاي گريه كردم دست خودم نبود ... به هق هق افتادم .... وقتي سرتو بلند كردم ديدم چشماي توام خيسه .... دلم ميخواست اون لحظه جون ميدادم ....

گفتي كه چقدر دوسم داري .... چقدر دلت برا اين روزا تنگ ميشه و نميدوني چطور بايد بري.... اشكاتو پاك كردم گفتم شيوا بميره گريه نكن ... محكمتر بغلت كردم ...خيلي سخت بود ديدن اشكات ....

باهم رفتيم بيرون ..زير خش خش برگاي پاييزي راه رفتيم ... زير بارون ... ذرت مكزيكي خورديم يكم تو پاساژا گشتيم و برا مامان سبزي خريديم و اومديم ....ناهار كه خورديم بايد كم كم اماده رفتن ميشدي ....مدام بغضمو قورت ميدادم ...

ساكتو كه جمع ميكردي ميگفتي چقدر رفتن سخته ...چطور برم مالزي ... منم اهنگ تركم نكن معين رو گذاشتم ....و برات خوندم ....:

" تركم نكن ...من بي تو بيمارم ..ديوونه وار دوستت دارم ...من پيشتم تنهات نميزارم "

تادم در همراهت اومدم .... وقتي رفتي نشد جلوي خودمو  بگيرم در و نبسته اومدم تو اتاق و با صداي بلند اشك ريختم تمام بالشتي كه اين دو روز زير سرت بود خيس شد ... بهم زنگ زدي و حالمو پرسيدي ...گفتي كه توام كل مسير رو گريه كردي

شب مامان كه چشمامو ديد گفت ... وقتي بره ميخوايد چيكار كني ....و من سكوت كردم .............

بابا به مامان گفته بود نگرانشونم ... خيلي وابسته اند ... شيوا از وقتي احسان رفته حرف نميزنه

+ خداي مهربونم ...توان تحمل اين دوريا رو بهم بده ....

++ ببخشين كه انقدر طولاني شد ... دلم ميخواد همه چي ثبت بشه ...

عزيزترين ممنونم براي اين سه رو رويايي ...بخش شيوات گاهي انقدر بهونه گير ميشه... عاشقانه مي پرستمت

 این عروسکم

 

 

 

اینم نمایی از کنسرت

[ سه شنبه 29 مهر1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ


خاطرات آنگاه مي ميرند
كه قلم نقش احساسات را ننگارد
و قلبي به ياد گذشته نتپد .
پس مي نويسم
شايد باقي بماند ...

***************

دنبال بهانه ای بودم که برایت بنویسم
از همه احساسی را که به تو دارم
بهانه ای جز دوست داشتنت نیافتم
اين احساس من است
از روزهاي شيرين با تو بودن
احساسيت جاودانه براي يك عمر ديوانه ي تو ماندن
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
در چشمانت خیره شوم ...
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم
سر روي شانه هایت بگذارم....
از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم
مي دانم خدا تو را به من داد
براي هميشه ماندن....
هميشه نفس كشيدن ....
و با عشق تو مردن....
دوســـــــــــــتـت دارم اي عشق جاودانه ام

6 خرداد 91 : اولين خاستگاري
26 مهر 92 : رفتن ما به شهر عشق
29 شهريور 93 : دومين خاستگاري
11 مهر 93 : بله برون - بهترين بله ي عمرم ...

بعد از 4 سال و 4 ماه و 14 روز ...نامزد شديم ....
برچسب‌ها وب
دعا (7)
سفر (1)