♥ مسیـ ــ ــ ـر ِ جاودانه ی عشـــــق ♥
" مــــــن و تــــــــــو شديم ... مــــــــــــا " 
قالب وبلاگ
راهي ديار عشقميم ....

ديشب تا ساعت 8 و نيم سركار بودم و صبحم از 9 صبح اومدم سركار ..چشمام از خستگي باز نميشه اما شوق ديدنت حالمو عجيب خوب ميكنه ...و خستگي از سرم مي پره ...

هنوز سركارم ولي تا نيم ساعت ديگه راه ميفتيم ....

داريم براي تسليت ميام خونتون ..اولين باره شما رو تو خونتون ..تو شهرتون مي بينم ... ذوق دارم فراواااان ....

 

[ پنجشنبه 1 آبان1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
شنبه 26 مهر :

شما اول صبح كه رسيدي رفتي دنبال كارات انقلاب ... منم ساعت 9 از خونه در اومدم كه برم دانشگاه ...تو مترو همو ديديم ... چقدر دلم برات تنگ شده بود ... با ته ريش قيافت كلا تغيير كرده بود ....رفتم سركلاس ...

ساعت 12 دوباره پر كشيدم به سمتت... برام راني خريده بودي ... رفتيم تو پارك يكم نشستيم و بعدش رفتيم ناهار ... من دعوتت كردم به صرف ته چين :) خيلي خوب بود ... خصوصا كه يكي از گارسوناي رستوران برامون اسپند دود كرد...

بعدش دوباره رفتم دانشگاه ... شما رفتي براي بابام پيرهن كادو خريدي ... دل تو دلم نبود ..ديدم اصلا نمي تونم سركلاس بشينم ... اينجوري شد كه دو تا كلاس و پيچوندم و باهم رفتيم به سمت خونه :) .. سرراه براي مامان گل گرفتي ... رزاي صورتي با مريم ...

عيدي مامانمو بهش دادي ... بعدشم عيدي منو .... با سوغتياي شهرتون كه مثل هميشه خيلي خوشمزه بودن ...شب كه بابا اومد پيرهن بابام دادي...چقدر خوبه كه انقدر سليقه ت خوبه ....

شب كمكم ظرفاي شام رو شستي خيلي حس خوبي بود كه تا مامان حواسش نبود بوسم ميكردي :)

مامان عيدي شما رو هم داد ...خداروشكر تي شرتت اندازه ت بود ...

يكشنبه 27 مهر :

ساعت 9 و نيم اومدم بالا سرت خواب بودي ...كنار تختت نشستم ... يهو بيدار شدي .. من ِ خوابالو رو كشيدي تو بغلت ... كلي قربون صدقه ي قيافه ي خوابالوم رفتي و موهاي فرفري پريشونم ....

تند تند كارامو كردم ..موهامو اتو كشيدم ... لباسامونو اتو كردم ... اومدم لنز بزارم بجاي عينك ... كه لنزم پاره شد :( تازه م خريده بودمش :( كلي گريه كردم و ما هركاري كردي اروم نشدم ...كودك درونم گاهي خيلي بد ميشه :( گفتي برات تا عصر ميخرم ... زنگ بزنه به فروشنده ش بگو ...كلي شاد شدم ....و البته از دل شماهم دراوردم ....

ناهار كه خورديم منو رسوندي سركار ...تو راه از دستت دلخور شدم ... و بازم بچه بازي كرديم و باهات قهر كردم و سريع پياده شدم و شما دوباره رفتي انقلاب .... دلم داشته زير و رو ميشد كه چرا اون رفتارو كردم :( كه يه ربع بعد برگشتي پيشم ... زدم زير گريه .... طاقت ناراحتي تو ندارم ...

ساعت 4 بود زنگ زدي گفتي شيوا بيا دم در ببينمت ... من گفتم مگه اومدي گفتي اره بيا ببينمت بعدش ميرم تجريش .... اومدم سريع پايين ... ديدم يه نايلون دستته ... برام عروسك " فاميــــل دور "خريده بودي انقدر جيغ جيغ كردم از خوشحالي .... كه ديگه يادم رفت حالتو بپرسم : دي بهترين سورپرايز بود ....من عاشق فاميل دورم

سر راهت لنزم برام گرفته بودي ... ساعت 7 و نيم سريع خودمو رسوندم خونه ... شام خورديم بابا تا نمايشگاه بين المللي رسوندمون ....

هر چي از كنسرت و حال و هواش بگم كم گفتم ....جزو بهترين شبهاي عمرمون شد .... بي نظير بود محمد عليزاده با اون صداي مخملي و انر‍ژي فوق العاده ش ...

وقتي اهنگ احساس فوق العاده رو خوند .. منم شروع كردم همراهش به خوندم ... ازم فيلم گرفتي خيلي قشنگ و خاطره انگيز شده ...

" احساسي كه به تو دارم يه حس ِ فوق العادست ....

من عاشق كسي شدم كه خيلي صاف و سادست ...

اين اولين باره دلم داره ميگه آره دوستت داره ... "

ساعت نزديكاي يك شد كه برگشتيم خونه ... با كلي عكس و فيلم برگشتيم ...:) خيلي خوش گذشت ...

نشد اونجا خوراكيامونو بخوريم نشستيم حسابي تنقلات خورديم تا دو و نيم نصفه شب ...

 

دوشنبه 28 مهر :

صبح خيلي سرحال نبودم علائم سرماخوردگي داشتم ... از بي حوصلگي من تو عزيزمم بي حوصله شدي ... گفتم  بريم بيرون گفتي يكم بخوابم ...و اين حرف شد دليل اشك ريختن دوباره من ...كلي نازمو كشيدي و گفتي بريم من ك چيزي نگفتم ....

نشستم لبه ي تخت و شما پايين ... سرتو محكم روي سينه م گذاشتم و هاي هاي گريه كردم دست خودم نبود ... به هق هق افتادم .... وقتي سرتو بلند كردم ديدم چشماي توام خيسه .... دلم ميخواست اون لحظه جون ميدادم ....

گفتي كه چقدر دوسم داري .... چقدر دلت برا اين روزا تنگ ميشه و نميدوني چطور بايد بري.... اشكاتو پاك كردم گفتم شيوا بميره گريه نكن ... محكمتر بغلت كردم ...خيلي سخت بود ديدن اشكات ....

باهم رفتيم بيرون ..زير خش خش برگاي پاييزي راه رفتيم ... زير بارون ... ذرت مكزيكي خورديم يكم تو پاساژا گشتيم و برا مامان سبزي خريديم و اومديم ....ناهار كه خورديم بايد كم كم اماده رفتن ميشدي ....مدام بغضمو قورت ميدادم ...

ساكتو كه جمع ميكردي ميگفتي چقدر رفتن سخته ...چطور برم مالزي ... منم اهنگ تركم نكن معين رو گذاشتم ....و برات خوندم ....:

" تركم نكن ...من بي تو بيمارم ..ديوونه وار دوستت دارم ...من پيشتم تنهات نميزارم "

تادم در همراهت اومدم .... وقتي رفتي نشد جلوي خودمو  بگيرم در و نبسته اومدم تو اتاق و با صداي بلند اشك ريختم تمام بالشتي كه اين دو روز زير سرت بود خيس شد ... بهم زنگ زدي و حالمو پرسيدي ...گفتي كه توام كل مسير رو گريه كردي

شب مامان كه چشمامو ديد گفت ... وقتي بره ميخوايد چيكار كني ....و من سكوت كردم .............

بابا به مامان گفته بود نگرانشونم ... خيلي وابسته اند ... شيوا از وقتي احسان رفته حرف نميزنه

+ خداي مهربونم ...توان تحمل اين دوريا رو بهم بده ....

++ ببخشين كه انقدر طولاني شد ... دلم ميخواد همه چي ثبت بشه ...

عزيزترين ممنونم براي اين سه رو رويايي ...بخش شيوات گاهي انقدر بهونه گير ميشه... عاشقانه مي پرستمت

 این عروسکم

 

 

 

اینم نمایی از کنسرت

[ سه شنبه 29 مهر1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
خوشبختی یعنی ... الان مرد ِ زندگیت تو اتاقت خواب باشه ...

خوشبختی یعنی ... بری در اتاقو اروم باز کنی ... ببینی چشای تیله ایش بسته است و دلت براش ضعف بره ...

خوشبختی یعنی... مردت برات رانی بخره بیاره دم دانشگاه که گلوت تازه شه ....

خوشبختی یعنی ... مردت خودش بره برا بابات پیرهن کادو بخره .... بگه بابا خیلی زحمت میکشه ....

خوشبختی یعنی ..عشقت بره یه دسته گل خوشگل برای مامانت بخره ...

خوشبختی یعنی اینکه ... مردت خوش سلیقه باشه و وقتی مامان شالشو می بینه بگه چقدر خوشگله احسان جان ...

خوشبختی یعنی اینکه ...مادر شوهریت برات لباس بفرسته بعنوان کادو ... و مردت جلوی مامانت بگه پاشو عشقم همین الان بپوش تو تنت ببینم ...و تو لپات گل بندازه که اون لباس لختی رو تنت کنی ....

خوشبختی یعنی ... همین الان ...همین ساعت ... همین لحظه که براش چهار سال ونیم صبر کرده باشی ...

+ بلیط کنسرت رو به رومه ... شیما هم با خودمون می بریم ... دل تو دلم نیست برای فردا شب ...

++ مرسی عزیزای دلم که هنوزم هوامو دارین ... دوستتون دارم ...

 

[ شنبه 26 مهر1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
چون 5 شنبه تهران بودی ...گفتی شیوا سختمه ...عید غدیرم بیام ..روم نمیشه ... میزارم هفته ی دیگه .... بعدشم که کلی سرمای سخت خوردی و هنوزم صدات گرفته ..که دیگه گفتم اصلا نیا احسان جانم ....

امشب دلم خیلی گرفته بود ... غروب زنگ زدی ...سرد حرف زدم ...گفتی عید مبارک خانوممم ...گفتم چه عیدی ..تو نیستی پیشم ... گفتی ناراحت نباش ...شب عیدتو خراب نکن ...

بعد از 2 دقیقه دیگه زنگ زدی ... گفتی شیوا یه بار میخواستم سورپرایزت کنم نزاشتیااااا ...گفتم برا چی ؟؟؟ گفتی همون روز بلیط برای فردام گرفتم و دو روزه ساکمو بستمو همه چیم خریدم حتی عیدی مامانتو .... میخواستم فردا که رسیدم دم خونتون بهت زنگ بزنم بیای دم در ...

لال شده بودم ... نمیدوستم چی بگمممم ... فقط میگفتم واااااای مرسی عشقممممم ....

اما چیزی که نباید اتفاق میافتاد ...افتاد ... نیم ساعت به اومدنت ....همین نیم ساعت پیش مامان بزرگت فوت کردن :((((( نمیدونم باید چی بگم .... زنگ زدی و گفتی شرمنده نمی تونم بیام ... بغض کردم و بهت تسلیت گفتم ...کاش پیشت بودم عزیزدلم ...

کفتی شیوا برنامه فردا بهم خورد ..همینطور جشنمون :((( جشنی که کلی منتظرش بودم .... الهی بگردم برای دلت احسانمممم ..قسمت ماهم این بود .... خدا بیامرزه مادربزرگه تو ... بازم نشد که منو ببینن :((((((

 ++ مزر بین غم و شادی یه تار موست .....دلممم خیلی گرفتهههههه...دلتنگمممممممم

[ یکشنبه 20 مهر1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ


خاطرات آنگاه مي ميرند
كه قلم نقش احساسات را ننگارد
و قلبي به ياد گذشته نتپد .
پس مي نويسم
شايد باقي بماند ...

***************

دنبال بهانه ای بودم که برایت بنویسم
از همه احساسی را که به تو دارم
بهانه ای جز دوست داشتنت نیافتم
اين احساس من است
از روزهاي شيرين با تو بودن
احساسيت جاودانه براي يك عمر ديوانه ي تو ماندن
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
در چشمانت خیره شوم ...
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم
سر روي شانه هایت بگذارم....
از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم
مي دانم خدا تو را به من داد
براي هميشه ماندن....
هميشه نفس كشيدن ....
و با عشق تو مردن....
دوســـــــــــــتـت دارم اي عشق جاودانه ام

6 خرداد 91 : اولين خاستگاري
26 مهر 92 : رفتن ما به شهر عشق
29 شهريور 93 : دومين خاستگاري
11 مهر 93 : بله برون - بهترين بله ي عمرم ...

بعد از 4 سال و 4 ماه و 14 روز ...نامزد شديم ....
برچسب‌ها وب
دعا (6)
سفر (1)