♥ مسیـ ــ ــ ـر ِ جاودانه ی عشـــــق ♥
" مــــــن و تــــــــــو شديم ... مــــــــــــا " 
قالب وبلاگ
خوشبختی یعنی ... الان مرد ِ زندگیت تو اتاقت خواب باشه ...

خوشبختی یعنی ... بری در اتاقو اروم باز کنی ... ببینی چشای تیله ایش بسته است و دلت براش ضعف بره ...

خوشبختی یعنی... مردت برات رانی بخره بیاره دم دانشگاه که گلوت تازه شه ....

خوشبختی یعنی ... مردت خودش بره برا بابات پیرهن کادو بخره .... بگه بابا خیلی زحمت میکشه ....

خوشبختی یعنی ..عشقت بره یه دسته گل خوشگل برای مامانت بخره ...

خوشبختی یعنی اینکه ... مردت خوش سلیقه باشه و وقتی مامان شالشو می بینه بگه چقدر خوشگله احسان جان ...

خوشبختی یعنی اینکه ...مادر شوهریت برات لباس بفرسته بعنوان کادو ... و مردت جلوی مامانت بگه پاشو عشقم همین الان بپوش تو تنت ببینم ...و تو لپات گل بندازه که اون لباس لختی رو تنت کنی ....

خوشبختی یعنی ... همین الان ...همین ساعت ... همین لحظه که براش چهار سال ونیم صبر کرده باشی ...

+ بلیط کنسرت رو به رومه ... شیما هم با خودمون می بریم ... دل تو دلم نیست برای فردا شب ...

++ مرسی عزیزای دلم که هنوزم هوامو دارین ... دوستتون دارم ...

 

[ شنبه 26 مهر1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
چون 5 شنبه تهران بودی ...گفتی شیوا سختمه ...عید غدیرم بیام ..روم نمیشه ... میزارم هفته ی دیگه .... بعدشم که کلی سرمای سخت خوردی و هنوزم صدات گرفته ..که دیگه گفتم اصلا نیا احسان جانم ....

امشب دلم خیلی گرفته بود ... غروب زنگ زدی ...سرد حرف زدم ...گفتی عید مبارک خانوممم ...گفتم چه عیدی ..تو نیستی پیشم ... گفتی ناراحت نباش ...شب عیدتو خراب نکن ...

بعد از 2 دقیقه دیگه زنگ زدی ... گفتی شیوا یه بار میخواستم سورپرایزت کنم نزاشتیااااا ...گفتم برا چی ؟؟؟ گفتی همون روز بلیط برای فردام گرفتم و دو روزه ساکمو بستمو همه چیم خریدم حتی عیدی مامانتو .... میخواستم فردا که رسیدم دم خونتون بهت زنگ بزنم بیای دم در ...

لال شده بودم ... نمیدوستم چی بگمممم ... فقط میگفتم واااااای مرسی عشقممممم ....

اما چیزی که نباید اتفاق میافتاد ...افتاد ... نیم ساعت به اومدنت ....همین نیم ساعت پیش مامان بزرگت فوت کردن :((((( نمیدونم باید چی بگم .... زنگ زدی و گفتی شرمنده نمی تونم بیام ... بغض کردم و بهت تسلیت گفتم ...کاش پیشت بودم عزیزدلم ...

کفتی شیوا برنامه فردا بهم خورد ..همینطور جشنمون :((( جشنی که کلی منتظرش بودم .... الهی بگردم برای دلت احسانمممم ..قسمت ماهم این بود .... خدا بیامرزه مادربزرگه تو ... بازم نشد که منو ببینن :((((((

 ++ مزر بین غم و شادی یه تار موست .....دلممم خیلی گرفتهههههه...دلتنگمممممممم

[ یکشنبه 20 مهر1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
اپیزود اول :

ساعت يک ربع به 8 صبح : با دو تا نون بربري و دو تا شيرکاکائو اومدي خونمون ... گل فروشي بسته بوده و نتونستي گل بخري و اعصابت خرد بود .... من با چشماي خوابالو اومدم استقبالت ... اخخخخ چقدر دلم برات تنگ بود .... صبحانه رو که خودريم ... با شيما راهي شاه عبدالعظيم شديم ....

ساعت 11 صبح : رفتيم زيارت ....اولين بارت بود که شاه عبدالعظيم رو ميديدي ... تمام دعاهاي خودمو از ياد بردم و فقط براي تمام عاشقا و جوونا دعا کردم .... شيما ازمون عکس گرفت من با چادر سفيد کنار عشق زندگيم .... جزو بهترين عکسامون شد ...

بعدش رفتيم براي شما لباس بخريم که اومديم خونتون بعنوان کادو بهت بدیم ... يه پيرهنو شلوار برات خريديدم .... بعدش براي منو شيما شلوار ورزشي گرفتي ....

ساعت  12/30 : رفتيم ناهار ...روبه روي حرم شاه عبدالعظيم ... تجربه ي خوبي بود ..بماند که شما با شيما چقدر مسخره بازي سر غذا در اوردين و من فقط ميگفتم بچه ها زشته ...الان ميندازنمون بيرون : دي

بعدش رفتيم براي من عينک آفتابي خريدي ...خيلي دوسش دارم :) همش سرمو بوس میکردی که چقدر بهم عینک افتابیه میاد .... بعدش برای شما یه رینگ ساده گرفتم ...خیلی به دستت میاد ...دو تا رژم برا منو شیما خریدی ...برای من قرمز البالویی :)

با مترو رفتیم 7 تیر ... یه مانتو همون اول دیدم خیلی خوب بود ... ولی گفتم بازم بگردیم .... تو راه دختر خاله مو و شوهرشو دیدیم ...هر دو شوکه شدیم ... فاطمه محکم بغلم کرد و نمیدونست چی بگه ....

چند تا مغازه ی دیگه رفتیم .... شما خیلی خسته بودی ...چشمای روشنت قرمز شده بود ...شیما مدام میگفت ابجی احسان گناه داره ..... ابمیوه خوردیم بعدش رفتیم همون مانتو اولیه رو برام خریدی :)

ساعت 5 عصر : تو تاکسی شونه هاتو می مالیدم ...چون همه ی وسایلم دستت بود خسته شده بودی....اروم تو گوشت میگفتم ببخش خیلی خسته شدی ....ولی عشق بود که نثارم میکردی ....اینکه همش لذت بوده برات ...

سر راه بستنی گرفتیم ...رسیدیم خونه دیدیم بابا و مامان تو حیاط فرش پهن کردن و بساط بلال به راهه :) منم عشق بلال ....تو اون سرما نشستیم بلال کبابی خوردیم خیلی چسبید ....هر چند ک بعدش هر دو سرما خوردیم ....خیلی حس خوبی بود جلوی بابا سوییشرتت دراوردی و انداختی روم و پاشدی برا قرص اوردی ...

شب به مامانت زنگ زدیم ...مامان فقط با خنده قربون صدقمون می رفتن که بهم رسیدیم و خداروشکر کنار همیم ... تو زمانی ک با مامان صحبت میکردم فقط بوسم میکردی ...نفهمیدم به مامان چی گفتم : دی


 

اپیزود دوم :

ساعت 8 شب : هر فرصتی پیدا میکردی ...بغلم میکردی محکم و میگفتی از کنارم شیوا تکون نخور .... دست تو موهام کشیدی و گفت من رفتم خیلی مراقب خودت باشیا .... یه تار مو از سرت کم بشه احسان میمیره ... بوست کردم گفتم از رفتن نگو ....فعلا هیچی نگو....

ساعت 11 شب : از هاردت برام کلی فیلم ریختی ....کنار تخت نشستم .... اون مظلومیت تو چهره ت یهو منو کشت ... اشکام بی اختیار اومدن .... صورتمو محکم گرفتی گفتی گریه چرا .... حیف چشمای قشنگت نیست .... من فقط سکوت کرده بودم ....

ساعت 12 شب : جاتو تو اتاق شیما انداختم ... خودمم کنارت نشستم و بستنی اوردم خوردیم ... سرمو گذاشتی رو پاهات... گفتی چرا انقدر لاغر شدی .... همه چیت برش خورده ... دستام حلقه بود دورت ..تب کرده بودی نگرانت بودم:(... گفتی شیوا اگه تمام عمرم از خدا تشکر کنم برای داشتنت بازم کمه ... همینطور برای داشتن خانواده ت ... گفتی و گفتی ...

میگفتی همیشه فک میکردم این ته دوست داشنمه ...مگه میشه بیشتر از اینام علاقه داشت ...ولی الان میفهمم که دیوونه ت شدم ...و هیچ انتهایی نداره ...همه ی اینارو میگفتی و من مثل یه بچه تو بغلت اروم گوش میکردم ....و با هر حرفی یه" جانم" " عزیزم " نثارم میکردی و من دلم ضعف می رفت برات ....بعدش من رفتم تو اتاقم پیش شیما خوابیدم :(

مامان میگه چرا انقدر مظلومه احسان ...نمیدونم چرا انقدر شیوا میخوامش .... بره مالزی دلمون تنگ میشه ...گفتم مامان تو رو خدا تو از رفتنش نگو برام ...

چنان جا کردی خودتو تو دل بابا و مامانم ...که خودمم فکرشو نمیکردم .....

بابا منو رسوند سرکار و شما رو رسوند تا مترو .... تا زمانی خداحافطی گریه کردم ...و بعدش فهمیدم که شماهم پیاده شدی اشکی شدی ....

++ حس خوب یعنی اینکه بلیط کنسرت محمد علیــــزاده برای هفته ی دیگه جلوت باشه....وای ک دل تو دلم نیست تا اون شب ....

خدایا من در برابر اینهمه لطف چی بگم اخهههههه ....چی بگم که ذره ایی از محبتت جبران شه خدای مهربانم ...ممنونم که سرنوشت ما رو باهم گره زدی ....

همسر عزیزم .... یار رو یاورم .... بیشتر از قبل دوستت دارم ....

ببخشید خیلی طولانی شد ...

[ جمعه 18 مهر1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
ساعت شد یک نیمه شب .... به اطرافم نگاه میکنم ...چقدر همه چیز مرتب تر و تمیز تر از همیشه است : دی همه جا برق میزنه .... فردا مهمون داریم ... یه مهمون خاص...

مامانم مدام دور خودش می چرخه ....همه چیز و چک میکنه تا چیزی کم و کاستی نداشته باشه .....

عملیات خوشگلاسیون رو انجام دادم ... موهامو سشوار کشیدم و صاف کردم ریختم دورم ... به فردا فکر میکنم به اولین دیدار بعد از رسمی شدنمون .... به اینکه ساعت 8 صبح میای خونمون ....شما خاص ترین و عزیزترین مهمونی ....

یکم استرس دارم ... نمیدونم باید چطور جلوی بابا با شما رفتار کنم حرف بزنم ...حتی چی بپوشم .... خجالت می کشم خوووو ...

اولین جایی که قراره فردا صبح بریم ....زیارت شاه عبدالعظیم ِ ....محله ایی که توش بزرگ شدم ....حالا قراره فردا عشق و شریک زندگی مو ببرم ... شیما رو هم با خودمون می بریم و بعدش میریم خرید ...

برای فردا دل تو دلم نیست .... بغل کردنت ...بوسیدنت ...چند شبه با این رویا میخوابم .... حالا دیگه برای همیم .... من و تو ما شدیم عشقم .... و هنوز انگاری من دارم خواب میبینم ...یه رویای شیرین ....

همه چیز از جنس دیگه ایی شدن ... متفاوت تر از قبل و البته شیرین تر ....

دعای این روزام ...وصال تمام عاشقاست ....

[ پنجشنبه 17 مهر1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ


خاطرات آنگاه مي ميرند
كه قلم نقش احساسات را ننگارد
و قلبي به ياد گذشته نتپد .
پس مي نويسم
شايد باقي بماند ...

***************

دنبال بهانه ای بودم که برایت بنویسم
از همه احساسی را که به تو دارم
بهانه ای جز دوست داشتنت نیافتم
اين احساس من است
از روزهاي شيرين با تو بودن
احساسيت جاودانه براي يك عمر ديوانه ي تو ماندن
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
در چشمانت خیره شوم ...
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم
سر روي شانه هایت بگذارم....
از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم
مي دانم خدا تو را به من داد
براي هميشه ماندن....
هميشه نفس كشيدن ....
و با عشق تو مردن....
دوســـــــــــــتـت دارم اي عشق جاودانه ام

6 خرداد 91 : اولين خاستگاري
26 مهر 92 : رفتن ما به شهر عشق
29 شهريور 93 : دومين خاستگاري
11 مهر 93 : بله برون - بهترين بله ي عمرم ...

بعد از 4 سال و 4 ماه و 14 روز ...نامزد شديم ....
برچسب‌ها وب
دعا (6)
سفر (1)