♥ مسیـ ــ ــ ـر ِ جاودانه ی عشـــــق ♥
" مــــــن و تــــــــــو شديم ... مــــــــــــا " 
قالب وبلاگ
هميشه عاشق ِ اين خونه  مجازيمون بودم .... از همون بهمن ماه 89 .. تنهايي من رو پر كرد ....

خيلي وقتاكه هيچ كس كنارم نبود تا حرفامو بشنوه ... اين خونه شد جاي امني براي من و حرفام ...

و آدمهايي كه مي اومدن مهموني اين خونه ....شدن از بهترين هاي من .... براي درد دلام ... محيط امني براي بودن در كنار هم ....

روزهاي خوش و ناخوشم اينجا سپري شد ...گاهي بهم اخم كردند و گفتند نيا انقدر آه و ناله كن ... گاهي گفتند كه چي انقدر عاشقانه ميگي ....

اما نوشتن من رو عجيب آروم ميكنه ...نتونستم دست از اينجا بكشم ....

گاهي يه سري از آدما اومدن و بدبيراه گفتن ... دوست نداشتن من بنويسم ...اما من مث هميشه مصر بودم به نوشتن ...

اون روزا كه سرم خيلي شلوغ شده بود ...سركار ...درس و دانشگاه  ....اما بازم نوشتم ... كم و بيش سر زدم ... كسي دلش گرفته بود براش كامنتم گذاشتم و حرف زدم  خيلي ها خودشون ميدونن ...

اما اين روزا گره پشت گره ... مشكل بدتر از هميشه گريبانمون رو گرفته .... انقدر شرايط روحيمون بد بود كه فقط خدا ميدونه .... نشد براي خيلي از دوستان كامننت بزارم ...اما محال بود نخونمشون ... حتي الان كه ده روزه اينترنت ندارم تو خونه ...

ولي هركدوم از دوستان اومدن و چيزي گفتن ... شايد گاهي از سر دلسوزي ... ولي من شكستم .... خيلي ها هم كه اصلا سر نزدند و چيزي نگفتند ... كه توقعي نداشتم ....خيلي از خاموشها روشن شدند و بدو بيراه گفتن ....

نميخوام بگم من خوبم ... ولي دوستايي بودن كه شرايط سختي داشتن و من كنارشون بودم ... هر جا خواستن خاموش بودم و هر جا خواستن براشون حرف زدم.... اما حالا كه نوبت به خودم رسيد كنايه شنيدم ....

ديگه اين خونه برام آرامش نداره .... ميدونم كوتاهي از طرف من بود ك خيلي هاتونو از دست داده ....همه ي اينها رو به گردن ميگيرم و خرده به كسي نيست ....شيوا ديگه مث قبل قوي نيست كه هر حرفي رو تحمل كنه ...من زود ميشكنم ...خرد ميشم ....

بايد از حال و هواي اين روزام ميگفتم كه چقدر دلگيرم ... ميگفتم و ميرفتم ....

فكر ميكنم وقتش رسيده كه بار و بنديلمو جمع كنم و برم .....چون بودنم خاطر خيلي ها رو آزرده ...از كامنتا اين چند روز اينها رو فهميدم ....

كنار لحظاتتون هستم .... خدانگهدارتون .................................

[ دوشنبه 3 آذر1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]

دلــــــم یک بغل " تـــــــو " را می خواهد...

که به جای تلاقی نگاه و سعی بر گریز بی امان...مرا به اسم کوچکم صدا بزنی !

و برای دقایقی نه چندان کوتاه به یک دونفره دوست داشتنی دعوتم کنی ،

مرا تنگ در آغوش بکشی " آنقدر که نفسم را در نفست پیدا نکنم "

کمی عقبم ببری به چهره ام خیره شوی ،

و بی اختیار یک لب کشـــــــــدار از من فرو ببری همین !

دلـــــم یک بغل " تــــــو " را می خواهد...

 

پ.ن : بي صبرانه بعد از دو هفته نديدنت ...منتظرتم ... 7 صبح ميرسي دم خونمون ... آغوشم به روت بازه مرد خوب ِ تمامي لحظه هام ....بهانه ي نفس كشيدنم .... ميخوام اين دو روز بهترين لحظاتمون بشن ...

پ.ن 2 : آدم پشيمون ميشه از درددلي كه اينجا ميكنه ....:(((

[ چهارشنبه 28 آبان1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
زندگی صحنۀ یکتای هنرمندی ماست،

هرکسی نغمۀ خود خواند و از صحنه رود،

صحنه پیوسته بجاست،

خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد ...


تنها صداست که می ماند ... صبح جمعه مون چقدر تلخ شد ... روحش شاد و يادش گرامي ....

تسليت به همه ي دوستدارانش .... 23 آبان ماه

[ جمعه 23 آبان1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
خدايا دلگيرم از آدماي روي زمينت ...

از كسايي كه بهشون قدرت دادي ...

خدايا مي بيني چه فشاري رومه ؟؟؟

خدايا من ضعيفتر از اونم كه بتونم تحمل كنم ...

بهم توان بده تا مديريت كنم كارم و درسمو زندگيمو ....

خدايا ميدونم همراهمي ...كنارمي ...

دستامو محكمر بگير معبودم ....

خدايا بهم بگو اين گره ها باز ميشن ...

بگو همه چي درست ميشه ....

جز تو پناهي نداريم ...

مراقبمون باش ...


[ یکشنبه 18 آبان1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ


خاطرات آنگاه مي ميرند
كه قلم نقش احساسات را ننگارد
و قلبي به ياد گذشته نتپد .
پس مي نويسم
شايد باقي بماند ...

***************

دنبال بهانه ای بودم که برایت بنویسم
از همه احساسی را که به تو دارم
بهانه ای جز دوست داشتنت نیافتم
اين احساس من است
از روزهاي شيرين با تو بودن
احساسيت جاودانه براي يك عمر ديوانه ي تو ماندن
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
در چشمانت خیره شوم ...
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم
سر روي شانه هایت بگذارم....
از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم
مي دانم خدا تو را به من داد
براي هميشه ماندن....
هميشه نفس كشيدن ....
و با عشق تو مردن....
دوســـــــــــــتـت دارم اي عشق جاودانه ام

6 خرداد 91 : اولين خاستگاري
26 مهر 92 : رفتن ما به شهر عشق
29 شهريور 93 : دومين خاستگاري
11 مهر 93 : بله برون - بهترين بله ي عمرم ...

بعد از 4 سال و 4 ماه و 14 روز ...نامزد شديم ....
برچسب‌ها وب
دعا (7)
سفر (1)