♥ مسیـ ــ ــ ـر ِ جاودانه ی عشـــــق ♥
" تــــــــــــــو را ... تا عمر دارم ... دوســـــــــــــت دارم " 
قالب وبلاگ
قراره سه روز تهران باشی ....امشب توراهی و فردا صبح یک ساعت قبل از کارم همدیگه رو می بینیم ....غروبشم میای دنبالم :) این یعنی بهترین حس دنیا که یکساله منتظرشم ... صبح چهارشنبه م همدیگه رو می بینیم و بعد از ظهر چهارشنبه میریم مسافرت و شما تنها تا پنج شنبه غروب تهران می مونی ..این یعنی غم عالم :((

وقتی فکر میکنم که سه روز کامل به خاطر درست تهرانی و من فقط میتونم سه ساعت کنارت باشم دیوونه میشم ...پنج شنبه از صبح تا غروب تنهایی و من نیستم :((....میدونم چقدر به توام سخت خواهد گذشت :(( کاش میشد برنامه رو عوض کنم ...اما نمیشه عقد خالمه :(( دو روز پیش وقتی از برنامه باخبر شدم یک ساعت گریه کردم :((

ولی خدا رو شکرررر که دو روز می تونم ببینمت حتی شده برای یک ساعت ..مهم دیدنته و بودن در کنارت ....

عزیز مهربونم ببخش شیواتو که مجبوره تنهات بزاره ... از ذوق دیدنت خواب به چشمام نمیاد ... زودی بیااا عشقم :*

[ سه شنبه 11 شهریور1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
دوستای گلم ...اونایی که رمزندارن تا فردا رمز بهشون میدم ....خودتونم یاداوری کنین که کسی جا نمونه ...مرسی از نگاهاتون ....

 

+ بعدا نوشت : دو روزه عكسارو گذاشتم ولي خيلي از دوستان نيومدن !! رمز عوض شد ....


ادامه مطلب
[ جمعه 7 شهریور1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]

امروز سراسر عشق بود و عشق ...نمیدونم از کجا بگم و شروع کنم ...امروز با تمام جودم ...با تک تک سلولام طعم شیرینی خوشبختی و شاد بودن رو چشیدم .... بعد از 5 سال روزی رسید که جشن تولدمو کنارت بگیرم ....

اول صبح بهم زنگ زدی و گفتی بیا دم کله پزی خخخخ ....ساعت 8 رسیدم درست لحظه ایی که متولد شدم ....قایم شده بودی و تا منو دیدی پریدی جلومو ترسوندیم به تلافی اون هفته ...منم یه جیغ بنفش از ترس کشیدم .... بغلم کردی و گفتی اخییییش ترسوندمت .....گلمو بهم دادی که تقریبا پر پر شده بود :(

بعد از یکسال و نیم دوباره کله پاچه خوردیم ...ایناهاش .... خیلی چسبید ... عالی بووود

لحظاتی برامون پیش اومد که تو دل و ذهنمون ثبت شد و رفت تو صندوقچه ی خاطرات پر رمزمون ....

بودن در کنارت یعنی حس امنیت ... اینکه هستی و هوامو داری و حواست به همه چیز هست ....به اینکه بستنی سالار دوست دارمو و رفتی سریع برام خرید و غافلگیرم کردی ....تو مترو دستات حصار بود دور تنم ....

رفتیم ولیعصر کیک سفارش دادیم که بعداز ظهر برام جشن تولد بگیری :)

تو راه مامان شما زنگ زدن و تولدمو تبریک گفتن .... باباهم بهم اس دادن ...مامان میگفتن دیدی بلاخره احسان خودشو رسوند برای تولدت :)

ناهار رو که خوردیم برام این ادکلن رو خریدی ..خیلی بوشو دوست دارم ... این برج دوقلوهام از کادوهام جا مونده بود بهم دادی ...

بعدش رفتیم سینما .... فیلم آذر ، شهدخت و پرویز و دیگران .... هیچ محتوایی نداشت و وقتمون تلف شد...خوبیش این بود که سرم روی بازوهای مردونه ات بود و بوی تنت رو به ریه هام مییکشوندم ... شمام مدام بهم یاداوری میکردی که چقدر دلتنگ بودی و چقدر خوبه که الان کنارتم ....برام کلی پاستیل خریده بودی و تو سینما یکی یکی میزاشتی تو دهنم ...

ته فیلم رو ندیدیم و رفتیم دنبال کیک ..... آماده شده بود ..... تو همون کافه ش نشستیم و یکی از بهترین و عاشقانه ترین تولدام رو امروز گرفیتم .... نگاهات پر از عشق بود وقتی ازم مدام عکسای هنری می گرفتی ...وقتی شمعها رو روشن میکردی .... ازم فیلم میگرفتی و تند تند میگفتی عشقم تولدت مبارررک ...آرزو کن .... منم چشمامو بستم و کلی آرزوهای رنگی کردم ....

نزدیکای ساعت 5 بود که از هم خدافظی کردیم .... شما با مترو رفتی ترمینال ...منم اومدم سرکار و با همکار ا بقیه کیک رو خوردیم ...

دلتنگیت به سینه م چنگ میزنه ... اما دل خوشم که میای خیلی زودددد

مرسی برای روزی که بهترین روز شد احسانم ....مرسی که مردونگی و عاشقی رو برام تموم کردی مهربونترینم ...دوستت داررررم....

ممنونم از همه ی دوستای گلم برای تبریکاتون ....دوستتون دارم ....

+ بچه ها رو لینکا راست کلیک کنین ...تا باز شن عکسا ...

+ یک نکته : دوستای گلم من کامنتا رو از اخر جواب میدم برای همین کامنتای خیلیا که اول نووشتن مونده از دستم دلگیر نشین ...حتما جواب میدم ..کامنتاتون رسیده ....

++ عایا رمز قبلی یادتون هست ؟؟؟؟؟ میخواستم عکس بزارم فرصت ندارم رمز جدید بدم ...اگه داریم رمز و عکس بزارم ....

[ سه شنبه 4 شهریور1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]

 

اول صبح امروز رفتم آرایشگاه ...بغل موهامو بافت آفریقایی زدم که خیلی دوست داری ...خواستم سورپرایز شی ... بعدش رفت گل خریدم و ساعت یک رفتم سرکار ...

دل تو دلم نبود و نمیدونستم کجام ... زمان به سختی سپری میشد اما چاره ایی نداشتم جز صبر ...ساعت 5 زنگ زدی که رسیدی ....ساعت 7 راه افتادم سمت ترمینال جنوب ...مثل سال اول ...جون بارات زیاد بود سخت بود جای دیگه ایی بریم ...تو ترافیک موندم ..قلبم تو دهنم بود ...

ساعت7 و 40 دقیقه دیدمت ....شما دنبال من بودی ...از پشت اومدم و پریدم جلوت و گفتم پخخخخخخ : دی

انقدر ترسیدی که یه متر پریدی هوا ...جلو اون همه ادم بغلم کردی و بوسیدیم و گفتی یکی طلبت شیوا خیلی ترسیدم : دی

باهم رفتیم طبقه بالا ترمینال ..هیچ کس نبود ... دستات تو دستم بود انگار تمام آرامش دنیا یهو مال من شد ...اخ که چقدر بهت محتاج بودم مردم ... به شونه هات تکیه دادم و سکوت کردم ...

شماهم که مث هر دفعه شروع کردی به تعریف کردن ... میگفتی شیوا بینی تو عمل کردی ؟؟ لباتو چی پروتز کردی ... کمرت چه باریک شده ...منم غش غش برات میخندیدم ....از مدل موهام خیلی خوشت اومد... میگفتی که انگار تو رویام و باورم نمیشه کنارتم ...

چمدونتو باز کردی و همه کادوهامو بهم یک جا دادی ...هنگ کرده بودم : دی تند تند همه رو نگاه کردم ... کلی دیرم شده بود ... با عجله برات کتلت لقمه گرفتم و بهت دادم ....و بهت تاکید کردم که همه رو بخوری...

نیم ساعت بیشتر پیش هم نبودیم و همش من تو ترافیک و مسیر خونه بودم :(( دل کندن ازت سخت بود خیلی .... محکم بغلم کردی و گفتی زودی میای .... انگار هنوز خوابم ...

تو راه برگشت یه خانومه تو مترو فشارش افتاد ... از شکلاتی که برام آوردی بهش دادم ... کلی دعام کرد و گفت چه شکلاتیم هست منم نصفشو با اصرار بهش دادم... وقتی از ته دل گفت الهی خوشبخت بشی دخترم یه لبخند گنده اومد روی لبام ...

شما الان تو راه شهرتونی و من چشم انتظار سه شنبه که بیای مهربون مردم ....

++ با کلی خستگی دلم نیومد ننویسم ...تو ادامه مطلب بدون رمز عکس کادوهامو گذاشتم.... مرسی از همراهیتون ....


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 30 مرداد1393 ] [ ] [ نوشته توسط " فــرشـــته ی تـــو " ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ


خاطرات آنگاه مي ميرند
كه قلم نقش احساسات را ننگارد
و قلبي به ياد گذشته نتپد .
پس مي نويسم
شايد باقي بماند ...

***************

دنبال بهانه ای بودم که برایت بنویسم
از همه احساسی را که به تو دارم
بهانه ای جز دوست داشتنت نیافتم
اين احساس من است
از روزهاي شيرين با تو بودن
احساسيت جاودانه براي يك عمر ديوانه ي تو ماندن
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
در چشمانت خیره شوم ...
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم
سر روي شانه هایت بگذارم....
از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم
مي دانم خدا تو را به من داد
براي هميشه ماندن....
هميشه نفس كشيدن ....
و با عشق تو مردن....
دوســـــــــــــتـت دارم اي عشق جاودانه ام .
برچسب‌ها وب
دعا (6)
سفر (1)